امروز صبح که داشتم می رفتم بیمارستان، ماشینمو گذاشتم توی یه کوچه رو به روی بیمارستان
عصری که داشتم بر می گشتم همینکه ماشینو از پارک در آوردم، راننده ی ماشین پشتی بدو بدو دوید دنبال ماشین، واستادم ببینم چی میگه، گفت: خانوم من که داشتم دنده عقب می اومدم سپر ماشینم یواش خورد به سپر ماشین شما، هیچیش نشد ولی من صبر کردم شما بیاین ازتون حلالیت بگیرم...!!!!!!
پ.ن. نمی دونم چرا ولی خیلی خوشحال شدم که همچین آدمایی هم پیدا می شن، اصلا خستگیم در رفت...
پ.ن. ماشین یه 10 ساعتی اونجا بود، نمی دونم بیچاره چقد منتظر مونده بود...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط خانم دکتر آینده
|
یه هفته پیش بود گفت آخر هفته دارم میرم کربلا، حالا منو میگی کلا شدم دو تا شاخ، آخه بابا یه آمادگی ای چیزی... اقلاّ یه کم زودتر بگو من وقت داشته باشم غرغر کنم... ولی از اونجایی که یه چند وقتی میشه بزرگ شدم و اینا (قبلا هم اشاره شد!)، هیچی نگفتم...
آقاهم امروز ظهر راه افتاده، اینقده که گفته نگران نباشم و اینا، من خیلی استرس ندارم، ولی نمیدونم چرا این جوری ام، ما که همینجوریش هم هر یه هفته ده روز هم دیگه رو می بینیم، حالا که اینم یه هفته بیشتر نیست، ولی نمیدونم چرا هنوز نرفته و نرسیده دلم بدجوری تنگ شده...از اینکه تنهایی رفته ناراحت بودم، از این که یه دفعه ای رفته ناراحت بودم، ولی دلم تنگ شده، ناراحتی ها هم یادم رفته، اصلا از اینکه ناراحت بودم ناراحتم...
این آقاهه ما خیلی دوس داره بره کربلا، پارسال هم یه بار رفت، منم مردم و زنده شدم تا برگرده، هر روز اگه یه خورده دیر تر می زنگید و خبر سلامتیش رو میداد، میزدم شبکه خبر ببینم اتفاقی چیزی نیفتاده اون ورا، وقتی هم زنگ میزد تمام تلاشم رو می کردم که گریه نکنم و نگهشون دارم واسه بعد از قطع کردن تلفن (البته بعضاّ چندان هم موفقیت آمیز نبود...)...
امسال هم داره میره، همون اولش هم بهم گفت که مثل مامانها نگران و اینا نشم... مگه میشه آخه؟
دلم نمی خواد بره، اصلاّ... ولی وقتی اینقدر دوست داره من که نمی تونم بگم نرو (البته از وقتی یه خورده عاقل شدم این جوری فکر می کنم...) با این اولتیماتوم هم قراره مثلا دیگه نگران نباشم، ولی از الان که فکرشو می کنم حالت تهوع می گیرم از نگرانی...
خدایا، من همین یه دونه آقاهو دارم هاااا....
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط خانم دکتر آینده
|
بعضی وقتها سر آقاهه خیلی شلوغ میشه، یعنی یه جوری که مثلا تا شب وقت نمی شه که با هم صحبت کنیم یا حتی حالشو بپرسم... این جوری که میشه، من که قبل از اذان صبح واسه نماز آقاهه رو بیدار می کنم، با این که صداش خیلی خوابالوهه، ولی اینقده می چسبه......
پ.ن. میدونه دوسش دارم؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط خانم دکتر آینده
|
من با داداش بزرگه هستم و آقاهه تنهایی تو ق زندگی می کنه. از اونجایی که داداش بزرگه در جریانه، زیاد برای تلفن کردن و بیرون رفتن مشکلی پیش نمیاد. ولی اخیرا داداش کوچیکه به این ور اضافه شده و خواهر زاده کوچیکه به طرف مقابل، در نتیجه به سبزه های اساسی آراسته شدیم... بنده هم اصولاّ با صبر میانه ای ندارم و اصلاّ طاقت دوری و بی خبری رو ندارم. چه شود...!!
خدایا، یک سال و نیم صبر کردیم، این چند ماه هم روش، گره از زندگی ما باز کن...
پ.ن. یه یک سال و نیمی میشه که قصد ازدواج داریم و به دلیل مشکلات کاری و پدر و مادری(!!) موفق نمیشیم... دعا کنید، دوری خیلی سخته...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط خانم دکتر آینده
|
این ترم رو با بخش روان پزشکی شروع کردم. روز اول یا دوم بود، باید برای ویزیت استادم می رفتم توی بخش زنان که مسیرش هم از وسط بخش مردان رد می شد. خوب چون تا حالا این جور جاها نیومده بودم یه خورده می ترسیدم، در همین راستا دو سه تا از بچه ها رو که مسیرشون همون وری بود پیدا کردم تا با هم بریم تو بخش.
وارد بخش که شدم تا بگردم زنان 1 رو پیدا کنم و برم ایستگاه پرستاری و آمار استاد و اتاق ویزیت و اینا رو بگیرم یه دو سه باری راهروی بخش رو متر کردم، آخرش که بالاخره به مقصد رسیدم، پشت در اتاق ویزیت چند تا مریض منتظر بودن برن تو... منم که کلا قیافم یه خورده ترسیده و گیج بود تا اومدم برم تو یکی از اونا بهم گفت : وای خانوم خوش به حالتون، شما کی مرخص شدین؟؟؟؟
پ.ن. این یک تصور اشتباهه که بیماران روانی خطرناک اند. ممکنه یه سری کارای خنده دار بکنن ولی درصد اوناییشون که ممکنه به اطرافیان آسیب برسونن از مردم عادی بیشتر نیست...
پ.ن. البته نمیگم من دیگه نمی ترسم...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط خانم دکتر آینده
|
سلام به خودم و آقاهه گلم و همه ی اونایی که بعدا احتمالا قراره اینجا رو بخونن...
قضیه اینه که یه دونه منم که عاشق آقاهم هستم و همه ی زندگیمه، یه دونه آقاهمه که نفسشم، مال خودشم و منو به هیچ کسی هم نمیده... ولی دست روزگار نمی خواد ما به هم برسیم، یعنی می خواد هااا، ولی تا ما رو دق نده کوتاه نمیاد... ولی اگه فکر کرده ما کوتاه میایم سخت در اشتباهه!!
بعدشم چون من قراره خانم دکتر بشم (یعنی دارم میشم...) یه سری بیمارستان هست با یه عالمه استاد و رزیدنت و اینترن و دانشجو و از همه مهم تر یه عالمه مریض که از صبح تا شب باید باهاشون سر و کله بزنی، ولی از اونجا که خیلی رشتمو دوس دارم، با همه ی خستگی هاش، فعلاّ که خوش میگذره، حالا اینکه قراره به زودی اینترن بشم و ان شاء ا... بعد از اون رزیدنت و قراره بابام در بیاد، بماند...
اینجا رو دارم می نویسم چون دارم قشنگ ترین سال های عمرم رو میگذرونم و دلم نمی خواد خاطرات تلخ و شیرین این سال ها رو فراموش کنم. البته مقدار خوبی از اون ها مثل کنکور، 4 سال اول دانشگاه، آشنایی با آقاهه، عاشق شدن ها و خندیدن ها، دلتنگی ها و گریه ها و خیلی چیزای دیگه که یادم نیست!! گذشته و شما هم از دست دادین. ( البته اگه اصرار کنین شاید براتون تعریف کنم)
پست نوشتن هم خیلی آسون نیست هاااا... ولی مثل این که موفقیت آمیز بود...
فعلاّ...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط خانم دکتر آینده
|
عاشقم و دلم نمیخواد خاطرات قشنگمو فراموش کنم. اینجا می نویسمشون تا بعدا که دوباره خوندم از همون احساس زیبا لبریز بشم...